X
تبلیغات
حرفی بزرگتر از دهان پنجره -

             

دردهایی از جنس شعر امروز

نگاه کوروش شیوا به «حرفی بزرگتر از دهان پنجره»

نشریه کتاب هفته/ ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

 

شهر با تمام ویژگی هایش، اضطراب ها و هیجانات ناشی از تکثر به ظاهر متجددانه را دارد، اما ذات هستی شناسانه شاعر در محدوده روستا بکارت طبیعت را تبیین می کند، آنچنان که در ناخودآگاه جمعی اش سرشته است و بال بال می زند. شعر روستا (پاستورال) در لحظه جاری ست و نبض آسمان و زمین را در دست دارد و مانند آب می جوشد و می خروشد. شعر شهری (تکنو)  تجسم ضرب و زور مدنیت از قانونی من درآوردی با مختصات زمانه را تداعی می کند. گویی پا در کفشی کهنه کرده است که همچنان گشاد می شود و به ناچار پاره خواهد شد و به وصله، پینه ای ناجور – آنگونه که در خیابان ها و بزرگراه ها می بینیم – تن درمی دهد. و این جاست که شاعر از دست نخوردگی برخی روستاها می گوید یا شهرهایی که روزگارانی روستا بودند و از آشوب ها و دلفریبی هایی که اصالت انسان را نشانه می روند و سرآخر جز ستوه و افسوس، اندوهی ندارد.

 شاعر در پی رابطه ای برای مقنیان قنات (سنت) و مسافران نیمروزی مترو (مدرنیته) می گردد تا کشف های بی بدیل روزانه انسان ها را - درشکل روزمرگی اش - بیابد و آرمانشهری بنا کند به نام شعر. شعری که تداعی کننده معانی آسمان و زمین باشد. آسمان روستا ستاره و آفتاب دارد، آسمان شهر آسمانخراش و نئون. زمین روستا قنات دارد که از برکتش سبزینگی ها رستنده تر می شوند، زمین شهر، مترو که انسان ها را با سرعتی همهمه وار مسخ می کند. طوری که با بالا آمدن از مترو گویی مسحور بلندای سرسام آور می شوی. فاضلابش هم که جای خود! چشم انداز افقی روستا طبیعت است و شهر به شکل عمودی بسط می یابد. و دراین رازوارگی تضادی نهفته است که دیگر تعالی (آسمان) و یاد مرگ (زمین) بازنمودهای مفهومی خود را از دست داده اند. اینجاست که تعداد طبقات زیرِ زمین نسبت به بیش از هفت طبقه روی زمین، دگردیسی اش را اعتراض می کند. کاربرد قبرهای چند طبقه! حالا شاعر در تکنوپاستورال آیین را که خاستگاه مؤانست هایش با خود و محیطش (روستا) بوده، دستمایه ای برای رهیدن از دلمشغولی های پرطمطراق پوشالی و آرایش تند پیرامونش (شهر) می کند تا پیوندی با پیشینه اش بیابد. از این رو گاهی روایت تخطئه می شود. با این نگره مجموعه "حرفی بزرگتر از دهان پنجره" سروده لیلا کردبچه را مرور می کنم.

 

دردهای شهری

ناتوریسم در شعرهای "حرفی بزرگتر از دهان پنجره" نمود دارد. آنگونه که ذوق سرشار از طبیعت و کار بی وقفه در آن و عشق ورزیدن به انسانیت محل تلاقی با اندیشه های بعضا شهرنشینی شده است و در این وانفسا مجالی برای تنفس می طلبد: «قصه ها گاهی/ با کودکی ها تمام می شوند» یا «این روزها/ دردهایم را مچاله می نویسم/ از پنجره بیرون می اندازم/ و نوادگان من/ میراث خواران غمگینی اند». گاهی با طنز ذهن را به نداشته ها یا داشته های از کف رفته می کشاند و تناقض شکل می گیرد: «این روزها/ با هر دوست تازه تنهایی ام را دوباره پیدا می کنم/.../ این روزها به جای نفس درد می کشم» که غربت را در شلوغی مفرط شهر یادآورمی شود. وارونه سازی در شعر  "مشت ها" و"ترس" نمونه دیگری از طنز را ارایه داده  است: «دیگر چه فرق می کند ترس نبودنت تیغی باشد/ که بریده بریده ن ب ض م را/ به رگ هایم بفهماند/ یا یک مشت قرص ... که آرزوی داشتنت را/ با مشت قرص و محکم مرگ/ نقش زمین کند» که به شکل کانکریت یک مشت قرص و بریده بریده زدن نبض را دیداری کرده و "مشت" و "قرص" جناس تام در سطر بعدی ساخته که با توجه به معنی یکسان "قرص" و "محکم"، "محکم" موجب اطاله کلام می شود و اضافه است. ضمن اینکه اطناب بودن "محکم" باعث تنافر حروف با "مرگ" هم شده؛ یعنی یکسانی حرف "م" درآخر "محکم" و ابتدای "مرگ" که این ضعف در نمونه های پیش تر که ذکر کردم و نمونه های دیگر در این مجموعه مشهود است. این تصویر سازی از پراکندگی قرص و ترکیب وصفی "مشت قرص" با مرگی خودخواسته در زندگی انسان مدرن برای تسکین آلام دوست نداشتن ها و دوست نداشته شدن ها دور از انکار است. در سطری از شعر "خواب و بیدار" می خوانیم: «چگونه به آنان بگویم/ هر روز/ در تمام صف های طولانی نانوایی کسی هست/ که آخرین نان زندگی اش را می خرد؟». طولانی بودن صف نانوایی مختص شهر است و نان برای بقاست، درحالی که اینجا تلف شدن عمر برای بقا (رسیدن به نان) را تداعی می کند. گروه ترکیبی "تمام صف های طولانی نانوایی" کشدار است و طولانی بودن و خستگی از طولانی بودن های بیهوده را نمایان کرده است. در شعر "پرنده" و "همه" ازخود بیگانگی (الیناسیون) و بی هویتی انسان مدرن که به فرامدرن ره می پوید، با تصاویر ذهنی شاعر دستمایه ای برای این قضیه است. درد انسان شهری و فاصله گرفتن از بوده ها، شده های امروز را زیر سوال می برد و گرچه با اعتراض علنی می کند اما خود مجبور به هق هق زنانه می شود. اتفاق ناخودآگاهی که با آنیما (زنانگی ناهوشیارمرد) و آنیموس (مردانگی ناهوشیار زن) از منظر یونگ قابل بررسی ست. اعتراض امری مردانه و درد کشیدن و گریستن به خاطر آن امری زنانه است. این تضاد شخصیتی بازخوردش در درد منعکس است. همین کشاکش کردبچه با تضاد شخصیتی در شعر "آلبوم" از سطر عمودی نخست و سطر عمودی آخر به بغض و فریادی فروخورده بدل شده است: «حافظه ام را/ به چند روایت از دست داده ام/ و خنده های دختری که با من/ سیبی را از وسط به دو نیم کرده است/ چیزی به یادم نمی آورد» دراینکه چگونه دختری که می خندیده با من (راوی) سیب را تقسیم کرده اند؟ که یادش نمی آید، گرچه تناقض وجود دارد اما اگر از دیدگاه فروید مبحث من (id) ، خود ( (ego و فراخود ((super ego  بررسی شود، می توان خنده های دختر را در خود راوی جستجو کرد که حالا زنی ست و دختری دارد و خودش را به گذشته می برد تا از "من" فاصله بگیرد و "خود" را یادآور شود که "فراخودش" در خنده های دختری بازنمود یافته است که آن دختر – نه در واقع که در حقیقت - خود اوست که در زمان حال حافظه اش را می کاود. یا حتی به خنده های دختری فکر می کرده و حالا او را فراموش کرده است. یعنی کودکی خودش را که برای امروزش ناشناس است. از حیث زیبایی شناسی «خنده های دختری که با من» خوانش های متفاوتی را برمی انگیزد که هم خنده های دو نفر (دختر و من) را تصویر می کند، هم خنده های دو نفر(کودکی و جوانی) که در یک نفر یعنی خود من (راوی) متجلی ست و اینکه هر دو نفر، دختر در حال خنده با "من" سیب را تقسیم کرده اند، یا دختر می خندیده و "من" سیب را پاره کرده است که بازگشتی به ناخودآگاه شاعر است. اما در حقیقت "من" به هنگام دو نیم کردن سیب خنده بر لب داشته و آن موقع دختر بوده و هر سیبی که پس از آن به دست گیرد، شادمانی کودکانه اش را بازتاب می دهد که اکنون از آن (شادمانی و تبسم) خبری نیست. خنده نمی تواند سیب را به دو نیم کند اما شکافتن سیب از وسط را می توان به خنده تشبیه کرد که هر کدام از لب ها نمایانگر نیم بودن است. از حیث ساختاری اما ضعف دیده می شود که با پرداخت آن به زیبایی اش می افزاید. اینکه حشو و اطناب در روساخت، صراحت زبان را می گیرد. وقتی گفته می شود "به دو نیم" دیگر احتیاجی به "از وسط" نیست و در سطر افقی بعد با حذف حرف اضافه "به" خوش آهنگی کلام خودنمایی خواهد کرد. دربند پایانی شعر ارجاع پذیری به ابتدا با خوانش هایی که برشمردم، توانسته تصویر ذهنی قانع کننده ای از انسان سرگشته امروز بسازد که همچنان به دنبال ریشه هایش است. از این روست که از دست دادن حافظه به چند روایت، خوانش های متفاوت را در پی دارد.

در بسیاری از شعرهای کردبچه الینه شدن انسان به چشم می خورد و ازهمین رو برای پیدایی حقیقت و نه واقعیت اعتراضش را نشان داده است، همانگونه که از اسم کتابش برمی آید. شعرهای "میله ها" و "اصفهان" که به زیبایی سروده شده اند، شهر را با تمام عوارضش نیشخند می کنند. «آب از سر این شهر می گذرد/ و تکان هیچ دستی دیگر/ به داد کابوس هایم نمی رسد.» یا آشنایی زدایی در ترکیب "زیبایی غمگینش" در شعر "خوشبختی"  آن را به پوزخند تبدیل کرده است. چرا که غمگین بودن خوب نیست اما حالا زیباست! و در ادامه: «حالا چقدر می توانم/ لای خوشبختی های مختلف دنبال خودم بگردم». در پشت جلد کتاب نوشته شده است: «این شعر نیست/ تنها یک نسخه از هزاروصد نسخه ای است/ که برای دردهای من پیچیده اند». که دردهای انسان معاصر را گوشزد می کند! واژگانی مانند ترافیک، مترو، توریست و... گویی نفس شاعرش را حبس کرده اند. شاعری که دلش می خواهد پاستورال بنویسد اما به دلیل نوع زیست و دغدغه هایش تکنو پاستورال نوشته است. شعرهای "پنجره" ، "جاده" و "سرکوه بلن..." نمونه های دیگری از این تفکر است. گاهی برای رهایی از دنیای شهری به فضاهایی ذهنی سرک می کشد که منطق خود را از دست داده و تصویر قانع کننده ای نمی سازد. مانند سطر آخر شعر "سرکوه بلن..." یا سطر آخر شعر "طناب" و ترکیب هایی مانند اشک های شرقی، لبخند میانسال و...  

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم خرداد 139111:31  توسط لیلا کردبچه